|
دانشگاه پیام نور مرکز ورامین |
|
کانون شعر و ادبيات قاموس |
اگر شور نباشد
چشمانت درياست... آنقدر عميق ؛ كه چاه سكران. حامد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:38 توسط حامد زاهدی |
قلّك بغض هايم را كه بشكنم بمب ساعتي مسلم رحمتی- رشته ادبیات فارسی
باز
ناز تو را خواهم خريد
و يك بسته مداد رنگي
و با هر رنگش
باز
ناز تو را خواهم كشيد.
خواب ماند
اما
مرد
از ترس
مرد.
وب سایت پست الکترونیک
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:36 توسط حامد زاهدی |
دلم آرام بي پروا چه لرزيد نگاهم را نگاهت زود دزديد شدم درياچه اي لبريز از شور تمام لحظه ها را عشق فهميد مهناز ربيعي حسن آباد-رشته شيمي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:2 توسط حامد زاهدی |
تقسیم میکنیم همه روزهای رفته را از خانم مريم سعيدي
تو تمام دنیایت را با من و من تمام دنیایم را باتو...
سهم این تقسیم
مساوی میشود :
سهم من روزهای تنهایی
و تو سهمت خودت هستی
همه ی دنیای من!
وب سایت پست الکترونیک
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 7:44 توسط حامد زاهدی |
كتاب با بيتآخر غزل مرگ نا اميد ، خون گريه مي كند يا پيله هاي هنر ، داغدار پروازند . وقتي كه شاخه ي عصمت ميشكند گل ها پژمرده مي شوند . حتي آزادي عزت مي شكند بي هيچ ترديدي در محضر زمان ،شمعي بنام معلم خاموش گشته است نوري كه دوشادوش انبيا ، سجاده ي عبادتش ، بي مرز و انتهاست . . . .
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:19 توسط حامد زاهدی |
چشمهايت را ببند و بر اميد هايي كه در فرداها مي رويند بخند . مگر نه اينكه نهال فردا درخت مي شود ، و تو فردا بزرگ ميشوي ؟ و عكسي را كه امروز از زاويه ي ديد روزمره مي اندازي در آلبوم خواهي گذاشت ميخواهم بگويم : خنده هايت را هم قاب بگير ، كه فردا از آن هم خبري نيست . از خانم مرجان قاسمي _ ،فارغ التحصيل مديريت آموزشي
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:17 توسط حامد زاهدی |
دور شمع وجودت ببین چه حیرانم زلب خندم و شادم زدل پریشانم
تمیز صحبت یاران ندانم از دشمن به گوش میرسدم لیک زدیده حیرانم
چگونه نیک وبدت راتفاوتی دانم چودیدگان خمارت گرفت گریبانم
زجام شهدنگاهت چومیشوم مدهوش به حکم شحنه شهرم برند به زندانم
گمان شحنه نماید که باده نوشیدم رهاکند تن مدهوش به جمع مستانم
چهاسحرکلامت نموده بامن زار که خار خنده دشمن نشان چشمانم
اسدستاره بختت به آسمان نیاز قرین با قمری شدچوماه تابانم
شعر از علي آقا! متاسفانه نام فاميل و رشتشون رو ننوشتن...![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:15 توسط حامد زاهدی |
سلام دوستان. حق داريد ! راستش اين كار جاي نقد داره اما از اونجايي كه مدح مولا بود نتونستم ردش كنم. يا علي... شاهم شه خوبان است مدهوش توام مولا--- عاشق به درکویت رسوای توام رسوا قلبم شده مشتاقش خواهم بود ازاهداف مغرور به این هستم چون شیعه ایشانم من در ره این ایام مشتاق دراویم حقانیت دین را تو خوار مکن آسان تا فارغ از این جهل و از پوچی و از فتنه گرعاشق او باشی او سوی تو می آید برعبدو ود ملعون وغلوب زجوش تو دیدیم برای حق پاکی طریقت را درحسرت روی او حیران و هراسان شد درنزد نبی حق اورنگ شهی بگرفت قلبان یتیمان را همواره صفا میداد آن چاه بشد دیگر لبریز زاسرارت بنما نظری بر ما ای فاتح ایمانم تافیض برم جانا عالم شوم و بینا جان را به خطردادی درسنت پیغمبر راهی که خدایم راست در راه تو پیمایم دروصف شه خوبان درحیرت اومردن منجی و طبیب دل داماد نبی اکرم چون وصف تو یا مولادر وصف نمی گنجد وصف تو کند فی الفوردر یک صفحه و چند خط از آقاي بهمن خليل ارجمندي
مشتاق صفت هایت خواهم من ازآن اوصاف-
فرخنده ترین هستم مغرورتری نانم ---
اربه این دوران می گرددو می گردد ---
داد است به ما پندی آن پادشه خوبان---
محتاج ترینانیم برپیکرما رخ نه----
درتارک این جانم حسی است که میگوید---
جانها به فدای تو دیدیم خروش تو---
آن لحظه به چشم تو دیدی حقیقت را---
خضری که علی یک دم درمعرکه پنهان شد---
آن شیرکه در معراج خاتم زنبی بگرفت---
آن کس که به مسکینان پوشاک وغذا میداد---
ای وای بر آن ملت چاهی شده همرازت---
هتاکی این دنیا آزار دهدجانم---
دروازه شهر علم علمی تو به من بخشا---
ایثاروفداکاریت دیدیم که دربستر---
شایسته بودای دل نشینم وبگشایم---
الحق سزد ار دایم این حمدو ثنا گفتن---
مفتاح طلسم غم بگشا غم و این ماتم---
کوتاه کنم مبحث شایسته نمی باشد---
والاتر از آن باشی کین عاشق بی شرمت--
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 21:10 توسط حامد زاهدی |
از خانم مريم سعيدي.
صدای گریه ام از پشت خط های پیرهنت زده بیرون
شانه هایت افتاده اند به پای زندگی
غمگینی حس بغل گرفتن سر درد ها
درد میگیرد تمام روزهایی که باید ادامه دهم باید!
آخرین پنجره را تو ببند بعد رفتنت
از توآب می خورد شبهای خیس
نماز های دو رکعتی نیمه شب
گره افتادن بین دیروز و امروز
و عشق که صورت پیرم را هرشب میبوسد
زندگی مدیون جوانی ام
همه یادگار توست !
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:39 توسط حامد زاهدی |
وقت است كه باز صحبت از جام كني اين آهوي كج رميده را رام كني صحبت چه كنم كه باده و جام تويي هر پخته زخم عشق را خام كني چون وازده عشق شدم پس دري فرياد زنم كه دانه بر دام كني يا دست تو را در آستينم بينم يا روي تو را كه صبح را شام كني يك نكته بگو و هيچ ديگر مشنو وقت است كه باز صحبت از جام كني
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:34 توسط حامد زاهدی |
آينده اي كه از سر اجبار مي كشم تصوير مبهمي است كه بي يار مي كشم اينجا همه شبيه تواند و شبيه هم شكلي شبيه اين همه جاندار مي كشم شكلي شبيه اين همه حيوان كه ناطقند تزيين شده به يك كت و شلوار مي كشم تنها شباهتي كه ندارد كسي به تو تنها تفاوتيست كه هر بار مي كشم زخمي كه خاطرات مرا پينه بسته است جاي محبتي است كه از يار مي كشم حالا بدون آن كه بخواهم ، تصادفا يك آسمان ستاره بي كار مي كشم يك آسمان ستاره كه حتي يكيشان مال من و تو نيست ، به اصرار مي كشم اما دوباره ياد تو مي افتم و در آن نقشي ازين اتاقك نمدار مي كشم در گوشه اتاق براي جنازه ام تابوتي از شكوفه تبدار مي كشم حالا براي آن كه كسي نيابد مرا بر تكه تكه هاي خود آوار مي كشم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:15 توسط حامد زاهدی |
روزها در پي هم آينه تكرارند همه ثانيه ها بر سر هم آوارند روزها ميگذرد حادثه ها می آید روزها از همه حادثه ها بيزارند فصل پاييز كه از غربت من آکندست ابرها هم همگي با هيجان ميبارند اشكهايم چه شده ميل شهادت دارند ! قطراتي كه همه خيس ازين رگبارند كربلا حادثه اي نيست كه باران ميگفت مردماني كه همه در صدد انكارند آب مهريه زهراست ولي اين مردم اهل يك كوچه و يك كوفه و يك بازارند دست هايي كه به امداد خدا ميرفتند بر نگشتند ولي آينه ميازارند كوفه شهريست كه قومش پي عادت رفتند بي سبب نيست به اين قوم شباهت دارند شعر از حامد زاهدي
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:11 توسط حامد زاهدی |
گاوهاي فربه؛ خنجراز پهلوي چربشان ميخورند و درختان ، تبر از قامت راستشان . اما من موريانه اي هستم كه چوب نفهميش را ميخورد. . . سيد وحيد سمناني ، ادبيا ت فارسي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:19 توسط حامد زاهدی |
وبلاگ... از خانم مریم سعیدی-رشته حسابداری
نه شایدم جفت پا تو ی کفش جوانی ام
سرک می کشی به دستگاه مشترک
خاموشت
در گذشته ام نفس بده نفس بده لب به لب
ماه تمامت را بگیر یارت را بکش
شمع را پس بده
این پهلو آن پهلو
جای تنگی است...
غمگین نیستی که امشب ازاین خانه میروم
دنیا برای پرواز کردن
مرا کشتی در خودت
درگذشته ام دوبار مرا پس بده
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:33 توسط حامد زاهدی |
بهانه غزلم را شبانه ،پنهاني دوباره از تو نوشتم بگو كه مي خواني بگو هنوز براي رها شدن زود است بگو نگفته اي از عاشقي پشيماني چه ميشود كه منم حس با تو بودن را به لذتي كنمش لمس ، لحظه اي آني به خاطرات قديمي دوباره رو كردم به جمله اي كه نوشتي هميشه مي ماني چقدر روي ورق آن زمان قلم لرزيد قلم نبود دلت بود ، نه ؟ تو مي داني دل ستاره گرفته ، كه ماه دربدر است چه ظلمتي به شبم ميشود چراغاني ز ترس اين كه نگيرد كسي تو را از من نوشتم اين غزلم را شبانه پنهاني علي نوجوان مزيناني _ - صنايع
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:28 توسط حامد زاهدی |
يه پدر بود و يه دختر قشنگ رفته بود پدر با دشمنا به جنگ چند سال از بابا نيومد خبري دخترك بزرگ شد و با روسري كتابا رو دست گرفت و مدرسه تا تو دنيا به يه جايي برسه خيلي درساشو ميخواست خوب بخونه از باباش تو دنيا چيزي بدونه نمره هاشو توي درس پسنديدن ديكتشو همش بي امضا ميديدن تا يه روز معلم خيلي زرنگ گفت به شاگرد خودش خوب و قشنگ نمره هات امضا بايد داشته باشه غنچه وقتي گل مي شه بايد واشه فردا با امضا بايد كلاس بياي بابات امضا نكنه بايد نياي دخترك تا قدماش رسيد به در خسته بود خوابيد و رفتش به سفر ديد باباش ديكتشو امضا مي كنه گره هاي بستشو وا مي كنه گفت چيه برگ گلم دختركم دختر خوب قشنگ و كوچكم من كه توي جبهه غوغا مي كنم اينجا هم دشمنو رسوا ميكنم اشك چشماتو ديدم تو رنجيدي همه جا باهات بودم نفهميدي موهاتو شونه زدم خوابت بياد شب تارت بره آفتابت بياد نمره خوب تو رو پسنديدم اون مي خنديد و منم مي خنديدم آقاي نادر سرايي _-- رشته مديريت دولتي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:12 توسط حامد زاهدی |
چشمي به انتظار تو بر راه مانده است دستي در آرزوي تو كوتاه مانده است خورشيد هم تب ديدار روي تو در سوز انتظار تو اي ماه مانده است صدها هزار چاه منتظر كاروان توست اين انتظار يوسف در چاه مانده است گفتي كه آينه را غرق نور خواهي كرد با انتظارم آينه همراه مانده است تا جمعه اي كه چهره بر آري از نقاب چشم اميد من آقا بر راه مانده است خانم سهيلا رجبي _ رشته روانشناسي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:9 توسط حامد زاهدی |
پي دل ميگردم، زير نور مهتاب پاي آن كاج بلند و سپيداري كه هنوز.... سر نياورده برون از دل خاك چشم من بيدار است ، شب بمن ميخندد شب بتنهايي من در شب تار.... دل من پشت اساطير زمين جا ماندست.. کاش میشد برگشت و تو را باز ستاند از دل سنگ زمان.. (مهناز ربيعي حسن آباد – شيمي)
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:55 توسط حامد زاهدی |
فريـــــاد نزد ، نزد صدايش گـــــم شد غلتي زد و روي گونه هايش گم شد تصوير من شكسته را را با خود داشت اشكي كه چكيد و زير پايش گم شد خانم سهيلا رجبي رشتۀ روانشناسي
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:48 توسط حامد زاهدی |
گنجشك و من و تو و جدايي ها پر پرواز به اوج آسمان ، بالاتر آنقدر بلند تا كـــه كوتاه شود دستان زمانـــۀ بد جادوگر
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:47 توسط حامد زاهدی |
از گوشــۀ چشم آسمان تا افتـــــاد آهستـــــه بروي دســــت دريا افتـــاد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:47 توسط حامد زاهدی |
بيادم مانده معراج تنــت ، پـرواز بي بالــت تو مـيرفتـي و جاده از نفس افتـاده دنبالت بـخاطـر ميـسپارم طرح سـرخ زخـم بر رويـت و خوني را كه ميجوشيد از پياهن و شالــت غروب خسته اي را كه به پا بوست فرو افـتاد و خون فواره زد بر آسمان از جسم بي بالـت گمانم ماه آن شب پشت چشمان تو بالغ شد شب اول كجا و آسمان و ماه و آن حالــت؟ شـكوفا بود بر هر لحظۀ پيــراهنــت زخــمي شـكوفــاتـر نگاه بـي قـرارت خنـدۀ كالــت تو تـقدير تن قــقـنوس را دانسـتي از اول كه طرح زخـم خورده روي پــيـشاني اقبالت (سهيلا رجبي- روانشناسي)
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:44 توسط حامد زاهدی |
كلبه اي در جنگل تاريك،ساكت و مخروبه و تنها يــادگار روزهاي دور،يـــادگاري نيمه پــا بر جــا با ستونـهـايي غذاي مور،با تني لرزان ميان باد مانده زير جامۀ جنگل،رفته از هر ديده و هر يــاد چشم بر راه كسي دارد،گرچه مي داند نمي آيد با نگاهي ساكت و مايوس،راه را هر روز مي پايد همچو او با نيمه جاني تلخ،رفته از هر ياد و مخروبه مانده ام اينجا در اين جنگل،ساكن تنهاي اين كلبه اي كه ديگر بر نميگردي،با زبان اشك مي خوانم كلبۀ جانم سراي توست،چشم بر راه تو مي مانم (محمد رضا راضي)
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:36 توسط حامد زاهدی |
گاهي شـبـيـه آينه ، گاهــي شـبيـه آب بود در اوج خــون و معركه، يك اتفـاق ناب بـود ايثار سبز و شرجيش، در جـان باران روح بود تنها ترين سرو چمن، رزمنده اي نستوه بود روح نجيب دشتها، عـطرهـزاران ياس داشــت آبي ترين لبخندها ،بر صورت احساس داشت وقتي كه نامش خوانده شد،از غيب بطن لا مكان آواز زخم پيـكرش ، پـيـچيـد در گوش زمان شيدا تــر از پروانه ها ،بـال و پـرش را باز كرد با بالـهايي غرق خــون ، سـوي خدا پـرواز كرد آرام چون يك قاصدك،رفت از زمين و دورشد هفت آسمان در مقدمـش،هفتاد طيـف نور شد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:35 توسط حامد زاهدی |
وقـتـي كه فصلهاي ما پـريده رنــگ شــد مجنون ترين بيد شما مبهوت و منگ شد من سبز مي شدم و ديــوار قد مي كشيد تكثير ســبز آينه ، تــصوير سنــگ شــد حالا كه پيــچــكي مرا آغـــوش مي كشد چشمان باغ را ببين ، حـسود و تنــگ شد از طرز بـرخـورد تو و خورشـيد ســايـه ام اين روزهاي غم زده شـايد قـشــنگ شد از بس كه پاييز شـما خط و نشـان كشــيد بين من و پاييـز هم اعـلام جنــگ شــد (نقيبه سعيد پور – حقوق)
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:34 توسط حامد زاهدی |
وجودي ناشاد ، كه رنج هاي نهاني ، قلب او را پاره پاره كرده است .ولي لبانش را چنان ساخته اند كه هر گاه آهي يا ناله اي از آنها بر مي خيزد ، چنان است كه گويي ، نواي دل انگيز موسيقي به گوش مي رسد. سرنوشت او مانند سرنوشت قربانيان تيره روزي است كه به فرمان سنگدلان آنها را بر سر آتش در محفظه اي فلزي به آرامي ميگداختند ، و فرياد ايشان در گوش آن بي رحم ها چنان طنيني نمي انداخت كه قلبشان را به لرزه در آورد . بلكه چون بدان مي رسيد ، نواي دل انگيز موسيقي از آن بر مي خواست . مردم گرد شاعر جمع مي شوند و مي گويند : ساز كن براي ما ترانه ساز كن ، و اين بدان ماند كه گويند :دردهاي تازه روح تو را بيش از پيش در شكنجه گذارند . و لبانت چون روزگار گذشته باشند. كه ما را از ناله هايت بيم نيست ، اما نواي لبانت چه شيرين است .سخن سنجان از راه مي رسند و مي گويند : كاملا درست است و بنا بر موازين زيبا شناسي بايد كه چنين باشد . خلق پندارند كه مرد سخن سنج ، شاعر را به مويي همانند مي كند ولي آنچه كه در او نيست ، رنجي است در دل و نوايي بر لب و مرا خوشتر كه خوك چراني باشم ، در نقطه اي دور دست و همه خوكان با زبانم آشنا ، تا آن كه شعر بگويم و خلق زبانم را نفهمند. سورن كي ير كگارد . از كتاب تولد شعر.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:27 توسط حامد زاهدی
تو آن پس لرزه هاي زنده وجاودان قلب مني كه ناگهان در رگهاي كشيده ي من رنج ها مي ميرند و تو بسان غريزه دلي داغ ، مثل سوزش يك درد بي هراس از هجوم شعله هاي سرد ، به كالبد مرده من مي رسي گرم دريچه هاي باز چشمان تو ، مثل خطوط تماس پيوسته اند روزي كه بافتمت پنهان و آشكارا ، گفتيم دوستت دارم از اين احساس چه گلهايي كه درون من عريان نشدند ..
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:53 توسط حامد زاهدی |
يك لحظه زفــكر من جدا نيست اين قـــصه تمام ماجــرا نيست با آن كه حضور داشت در جمع فهميد دلم كه بين ما نــيسـت گـــوش شـــنواي درد دلـــهام با درد دل من آشــــنا نـيست هر جــا كه روم مقابـلم اوســت تصوير خيال او كـــــجا نـيست رد شــد ز كنــــارم اتـــفاقــي بر بود و نـبـودش اعتنا نيست دادم به دلــــم هــزار هـــشدار ميگفت كه عاشـقي خـطا نيست راضي نـــشده دلم به نــفرين لاله به نبودنـش رضا نـيـسـت شعر از كبري جلالي.رشته ادبیات فارسی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:44 توسط حامد زاهدی |
او ؛
منتظر تولد پاييزي ام نبود ، وقتي
من ؛
كف پياده روها ستاره خشك مي كردم !
بعد از رفتنم به او بگوييد ؛
ستاره هم ، با همهء زیبایی اش ؛
شبي از چشم آسمان مي افتد ...
شعر از حامد زاهدي(فارغ التحصیل مدیریت آموزشی)
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:42 توسط حامد زاهدی |